مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
3
خاطرات و خطرات ( فارسى )
در ميان معالجه دو بار غش و بيخودى روى داد و اثر سميت لدغ مله كه عرق نبض يسار را سياه كرده بود در طرف دست و پهلوى چپ شدت نموده به حيثى كه قلب را فروگرفت و از تپش افتاد و شعور تمام و نبض ساقط گرديد و سقوط نبض از ساعت 5 شب و تا قريب به ظهر امتداد يافت و حكيمباشى فخر الاطباء مشوش و مأيوس گرديد و از معالجه دست بازداشت ولى دگرباره بمحض فيض حى قدير نبض از سقوط بجريان و از انحراف به اعتدال گراييد و دو بار اين سقوط نبض و آثار موت ظاهر گرديد و معهذا خداى شافى شفا داد و حكيمباشى اذعان و تصديق كرد و به اين عبارت بيان نمود كه اكنون خداى را شناختم تا امروز نميدانستم كه با سقوط نبض مريض زنده تواند بود حكيم طبيعى بودم حكيم الهى شدم حرره عبد الاقل فى شهر تبريز سنهء مذكور در شب دوشنبه 19 ذيقعدهء 1323 شمسى نقل شد . هفت ساله بودم كه روزى باطاق رضا قليخان رفتم در گوشهء اطاق پشت صندلى در خرقهء خلسه خزيده بودند سيبهاى روى بخارى چنان چشم مرا گرفت كه ملتفت اطراف نشدم چند سيب بقدرىكه در جيب جا ميگرفت برداشتم ميان اطاق مچ مرا گرفتند كه زياد است يكى بخودم دادند و يكى براى محمد قليخان اخوى رساندم يا نرساندم يادم نيست . جدهام را در سر قبر آقا دفن كردند در اصلاح خيابانها آن محل مبدل به باغ فردوس شده است و قبر جده دستنخورده است براى جدم زمينى كنار باغ حسام السلطنه خريده شد كه تكيه است و امروز كنار خيابان اسلامبول افتاده چنان كه ياد كردم در سنهء 88 قحطىاى شد كه ياران فراموش كردند عشق . ميرزا حسين خان سپهسالار براى فقرا منازلى معين كرد سرپرستى آنها را به پدرم محول داشت تصدى آن خدمت پدرم را مبتلا به حصبه كرد و اين اول محرم 89 بود شب عاشورا حكيمباشى طولوزان كه از طرف ناصر الدينشاه مأمور بود از حالشان مأيوسا رفت ميرزا نصر اللّه شمس الاطباء كه طبيب خانواده بود ماند خاطر دارم كه رختخواب پدرم را از طرف ديگر گرداندند و نميدانستم قصد مواجهه با قبله است مادرم گوشهء تالار نشسته بود گريه ميكرد سرشب بود بچهها رفتيم خوابيديم صبح با خاطرى نگران به تالار رفتم ديدم رختخواب را بجاى خود انداختهاند و مادرم گريه نميكند بعدها شنيدم سحر پدرم بيدار شده شربت ترشى خواسته است ميرزا نصر اللّه مأيوسانه مضايقه نكرده است شربت را خوردهاند و خوابيدهاند و عرق كردهاند هيچكس انتظار شفا نداشته است باز از محمد حسين خان اديب الدوله شنيدم سيدى از قم به پدرم نوشته بوده است شب عاشورا در حرم معتكف بودم حضرت رضا عليه السلام را خواب ديدم به من فرمودند ما كربلا بوديم آمدهايم و بمشهد ميرويم به مخبر الدوله بگو شفاى تو را خواستيم با عيالت بهتر رفتار كن اين خواب را تا جملهء آخر مىشود محملى نهاد سيد بتوسط اجزاى تلگرافخانه مستحضر بوده است و خوابى جعل كرده است جملهء آخر محملبردار نيست و مورد هم داشته است در سال قبل اتفاقا جيرهء پدرم را جنسى داده بودند و چهل خروار بود تمامش نان شد و به مستحقين رسيد . اين قسمت را خود ميديدم و شنيدم كه علت گرانى 88 برف فوق العاده بود كه راه عراق مسدود ميگردد حياط ملك الكتابى نسبة وسعتى داشت طرف جنوب خرندى آجرفرش شايد بعرض هشت نه ذرع برف بامها را كه به حياط ريخته بودند و در آن خرند جمع كرده به لب بام ميرسيد بچهها در آن اطاق درآورده بوديم و از بالاى آن در دامنهء برف سرسره ساخته در اين اشتغال ذوقى داشتيم تابستانها در همينجا كنار حوض تختى ميزدند كه دوازده رختخواب روى آنجا داشت مرتضى قليخان اخوى كنار حوض وضو ميساخت من روى دستانداز تخت نشسته بودم انگشتم به يكى از كامهاى تخت كه از زبانه گشاد بود رفت مگو جماعتى زنبور سرخ آنجا لانه داشتند بيرون آمدند پيشانى و پشت دست مرا گزيدند فرياد من به آسمان رفت و از زور درد دور حياط ميدويدم اخوى در تسكين من گفت امشب سزاشان را دستشان مىدهم اين نويد قدرى تسكين آورد فرستاد فشفشه آوردند شب آتش زد و جلو سوراخ نگاهداشت زنبورها بيرون مىآمدند و ميسوختند و به زمين